پارت صد و سی و یک :


نیم نگاهی به دو مرد دیگری که قبل از او به نوبت نشسته بودند انداخت. حوصله‌اش از انتظار سر رفته بود. از شبی که عطا با او تماس گرفته بود، شده بود بادکنکی که بندش را پاره کرده باشند. دیگر یارای ماندن در جایش را نداشت. انگار یک عمر منتظر بووده تا اشاره‌ای، اذنی از جانب افروز برسد و او برای پرواز پر بگیرد.
از آرایشگاه بیرون آمد تا قبل از رسیدن نوبتش سیگاری دود کند. برف ریز ریز شروع به بار

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    خسته نباشی فاطمه بانو عالی بود قلمت ماندگار

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشی عزیزجان💋💋

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️