از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و سی و یک :
نیم نگاهی به دو مرد دیگری که قبل از او به نوبت نشسته بودند انداخت. حوصلهاش از انتظار سر رفته بود. از شبی که عطا با او تماس گرفته بود، شده بود بادکنکی که بندش را پاره کرده باشند. دیگر یارای ماندن در جایش را نداشت. انگار یک عمر منتظر بووده تا اشارهای، اذنی از جانب افروز برسد و او برای پرواز پر بگیرد.
از آرایشگاه بیرون آمد تا قبل از رسیدن نوبتش سیگاری دود کند. برف ریز ریز شروع به بار

لطفا صبر کنید...

فخری
0خسته نباشی فاطمه بانو عالی بود قلمت ماندگار